![]() |
دنیای دیوانه |
نویسندگان وبلاگ
امیر خالقی
عناوین مطالب وبلاگ
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
آبان ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آبان ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٤
خرداد ۸٤
اردیبهشت ۸٤
اسفند ۸۳
دی ۸۳
آذر ۸۳
آبان ۸۳
مهر ۸۳
شهریور ۸۳
امرداد ۸۳
تیر ۸۳
خرداد ۸۳
اردیبهشت ۸۳
اسفند ۸٢
بهمن ۸٢
دی ۸٢
آذر ۸٢
لینک دوستان
من هنوز سبزم...
آمار وبلاگ
RSS 2.0
لوگوی دوستان
اخبار روز
سلام
امروز چهاردهم مرداده. امروز سالگرد درگذشت کسیه که من ازش خوندن و نوشتن رو یاد گرفتم.
هم سنای من و بزرگترها، حتماً یادشون هست که اوایل دهه 60، یه آقای مسن توی تلویزیون، با لباس روستایی و کلاه نمدی، با دو تا چوب، به بچه ها الفبا یاد می داد. اسم اون آقا بود «سید حسن نیرزاده نوری». امروز سالگرد درگذشت ایشونه. من با برنامه ایشون خوندن و نوشتن یاد گرفتم. به عبارت دیگه اینطور می تونم بگم که اگه توی عمرم کتابی خوندم، چیزی یاد گرفتم، چیزی نوشتم (حتی این چیزایی که اینجا تو این وبلاگ نوشتم)، یا بهتر بگم، اگه چیزی شدم و توی این مدت از زندگیم ثوابی از سوادم داشتم، این ثواب رو مدیون ایشونم.
خدا رحمتشون کنه.
فعلاً تا بعد
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸۸/٥/۱٤ - امیر خالقی
این نامه سرگشاده، در اصل به بهانه انتشار مطلبی در وبلاگ سجاد صفار هرندی، در تاریخ 24 تیر88 منتشر می شود.
جناب آقای سجاد صفار هرندی
با سلام
احتراماً در مورد مطالبی که در وبلاگ خود در ارتباط با نماز جمعه روز 26 تیر نگاشته اید، بر خود واجب دانستم که نکاتی را یادآور شوم.
1- در تابستان 77 که ماجرای ضرب و شتم عبدالله نوری و عطاءالله مهاجرانی پیش آمد، هنوز ما اصلاح طلبان سرخوش از پیروزی غیر مترقبه خرداد 76 بودیم و شما محافظه کاران آن روز و اصول گرایان امروز مبهوت از شکست خود بودید. در واقع اصلاح طلبان آن روز، هنوز درکی از مسائل و مشکلات پیش رو نداشتند و در نتیجه چسباندن وصله ای نظیر "برنامه ریزی برای ماجرای ضرب و شتم نوری و مهاجرانی" به اصلاح طلبان آن روز بی معنی است (منظور من این نیست که شما چنین اظهار نظری کرده باشید، تنها می خواهم جوانب مختلف موضوع را مطرح کنم). در عوض گروه های لباس شخصی با چهره هایی نظیر حسین الله کرم و مسعود ده نمکی با کوله باری از تجربه در این موارد (نظیر شکستن شیشه سینما قدس و پایین آوردن پرده سینمایی در اصفهان) در مقابل خواست اکثریت مردم آن روز قرار داشتند (هنوز جمله معروف منصور ارضی یادمان نرفته: "چیزی عوض نشده...!"). خواست اکثریت مردم هم همان بود که به عنوان پیام دوم خرداد مطرح شد، زیرا خاتمی نظراتش را به صراحت مطرح نموده بود و اگر کسی با نظرات دیگری به خاتمی رأی داده باشد، رأیش حاصل یک سوء تفاهم بوده و نه چیز دیگر! به هر صورت در آن ماجرا رد پای این حضرات هویدا بود (و همینطور حضور حضراتی نظیر سردار نقدی در حوالی محل حادثه، که روزنامه زن به علت افشای همین حضور و به بهانه های دیگر بسته شد) و طیف شما هم از این ماجرا استقبال کرد ( بدون توجه به این که کتک خورده ها، بد یا خوب، وزیر دولت همین کشور بوده اند).
در هر حال با حضور شدید نیروهای انتظامی و لباس شخصی های موتورسوار و بیسیم به دست، این اتفاق نمی توانست بیفتد، مگر با همراهی این عزیزان که البته این هم تقریباً محال است. در مورد تذکر شما درباره عدم اتفاق این ماجرا، متأسفانه اولین چیزی که به ذهن می رسد این است که ممکن است همفکرانتان دست به این عمل بزنند، و شما دارید آنها را دوستانه از این کار نهی می کنید....
بگذریم...
2- قبل از این که این نگته را ذکر کنم، بد نیست خاطره ای نقل کنم.
سال 77 خدا توفیق داد و از طرف دانشگاه برای عمره به عربستان رفتیم، در کاروان 130 نفره ما، علاوه بر ما دانشجویان دانشگاه تبریز، گروهی از کارمندان دانشگاه و 7 نفر از دانشجویان دانشگاه اردبیل و یک نفر از کارمندان آن دانشگاه هم حضور داشتند. در بین دانشجویان تبریزی، چند نفر بودند که سر و شکلشان چندان به حجاج نمی آمد، مثلاً با شلوار جین راسته و تی شرت چسب می پلکیدند و خیلی هم در بند رفتن به مسجدالحرام و مسجدالنبی نبودند، و بیشتر با خودشان گرم می گرفتند. یک شب در مکه، سر سفره شام، یکی از کارمندان دانشگاه شروع کرد به صحبت که: "بعله آقا...، این سفر لیاقت می خواد، بعضی در همین کاروان هستند که یک ساعت هم حرم نرفته اند...". یکی از بچه های دانشگاه اردبیل جواب داد:" بله لیاقت می خواد، بعضی ها تا اینجا میان، ولی لیاقتشون بیشتر از اینجاست، و بعضی ها تا اینجا میان ولی لیاقت شاه عبدالعظیم رو هم ندارن، هرچند که اونم خیلی لیاقت می خواد. بعضی ها ممکنه فقط نیم ساعت برن حرم، ولی بهره ای که می گیرن از همه دو هفته من و شما و بقیه بیشتر باشه..." خلاصه طرف را سر جایش نشاند.
خلاصه کلام این که برادر من، به نماز چندمی بودن خودت نناز و نماز اولی بودن دیگری را تمسخر نکن. من و تو در دل آدم ها نیستیم که در مورد نیتشان قضاوت کنیم. شاید همین نماز اولی ها در فردای قیامت از من و تو رو سفید تر باشند. می دانی که یکی از صفات ظاهری خوارج در زمان علی (ع) پینه پیشانیشان از کثرت سجود بوده و هیکل نحیفشان از شدت روزه های روزانه. بعد از همه این حرف ها عباداتی مثل نماز و روزه، مسائلی هستند بین خدا و بنده اش، و اگر کسی آن را بجا نیاورد، حق الله را ضایع کرده است و خدا ممکن است حق الله را ببخشد، ولی حق الناس را هرگز...
زیاده جسارت است
والسلام
امیر خالقی
30/4/88
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸۸/٤/٢٩ - امیر خالقی
سلام
بعد از رفتار غیرحرفه ای و خلاف اخلاق سایت پرشین بلاگ در عدم نمایش پست "نامه سرگشاده به آقای احمدی نژاد"، پیامی رو به شرح زیر برای مدیران سایت ارسال کردم:
مدیریت محترم پرشین بلاگ
با سلام
احتراماَ به اطلاع می رساند، در پی انتشار مطلبی تحت عنوان "نامه سرگشاده به آقای احمدی نژاد" توسط این جانب در وبلاگ متعلق به من، پیام هایی از دوستان مبنی بر عدم نمایش این مطلب در وبلاگ خود دریافت نمودم و با بررسی بیشتر متوجه صحت موضوع گشتم. با توجه به انتشار مطلب بعدی، و نمایش آن بدون هیچ ایراد، متأسفانه به نظر می رسد که سایت پرشین بلاگ، رأساً و برخلاف اخلاق رسانه ای، مطلب اینجانب را که شامل هیچ گونه توهین و افترا نبوده است، فیلتر نموده است.
لذا با عنایت به موارد فوق، در خواست دارم تا در اسرع وقت نسبت به رفع مشکل فوق الذکر اقدام گردد، و در غیر اینصورت، ناچار به انتقال وبلاگ خود به سایر سایت های ارائه دهنده خدمات وبلاگ خواهم بود.
با تشکر
متأسفانه علیرغم گذشت یک هفته از ارسال این پیام، اقدامی از سوی این سایت انجام نشد. به همین دلیل، این مطلب را در وبلاگ "من هنوز سبزم..." منتشر کردم. می تونین خودتون بخونین و به میزان درستی ادعای مدارا با مخالف پی ببرین...
فعلاً تا بعد
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸۸/٤/۱٦ - امیر خالقی
فعلاً تا اطلاع ثانوی، گویا دولت مرد بهتر از ادب اوست...
فعلاً تا بعد
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸۸/٤/٢ - امیر خالقی
جناب آقای محمود احمدی نژاد
سلام علیکم
متأسفانه در چند روز اخیر و به ویژه پس از اعلام نتایج انتخابات ریاست جمهوری، اقوال و افعالی از شما و حامیانتان سر زده است که مرا به عنوان یک ایرانی واداشت این نامه سرگشاده را بنویسم. تقریباً مطمئن هستم که شما این نامه را نخواهید خواند (چون وبلاگ من یک وبلاگ شخصی است و بازدید کننده محدودی دارد) ولی حداقل بار وظیفه ای را که به عنوان یک جوان ایرانی بر دوش خود احساس می کردم، با این نامه کمی سبک خواهم کرد.
آقای دکتر!
شما رقبایتان و هواداران رقبایتان را به نداشتن اخلاق باخت متهم کرده اید، ولی در کمال تأسف باید بگویم شما و حامیانتان هم اخلاق برد ندارید (که البته در ادامه نشان خواهم داد اصولاً پایبندی به اخلاق در شما و طیفی از پشتیبانانتان در حکم کیمیاست). تشبیه هواداران نامزدهای رقیب که (به حق یا ناحق) به نتایج اعلام شده انتخابات معترضند، به خار و خاشاک، ادعای جمع آوری آرا از همجنس بازان از سوی سه حزب رقیب (ادعایی است که خودتان کرده اید) و اعلام اینکه زنان خیابانی به موسوی رأی داده اند (از طرف حامی دو آتشه شما، سرکار خانم رجبی) نه تنها نداشتن اخلاق برد را در شما و همفکرانتان نشان می دهد، که حتی متخلق به اخلاق بودنتان را هم زیر سؤوال برده است. من به عنوان یکی از میلیون ها نفری که به مهندس موسوی رأی داده اند، شخصاً از شما به جهت این توهین آشکارتان به خود و خانواده ام، در روز قیامت نخواهم گذشت. آیا این تعابیر اخلاقی اند؟ آیا تمسخر و توهین به نامزد رقیب از سوی هوادارانتان اخلاقی است؟ آیا تمسخر گویش آقای موسوی از سوی هوادارانتان اخلاقی است؟ آیا نوشتن تابلوهایی با عنوان "چیز رفت" یا "موسوی رفت" اخلاقی است؟ مگر شما مهندس موسوی را با شاه برابر می دانید؟ شما که خود بهتر می دانید بر زندگی شخصی آقای موسوی هیچ خدشه ای وارد نیست که اگر بود شما با اخلاق خود که همه دیدیم چگونه است، آنرا حتماً مطرح می کردید. همه دیدیم که اتومبیل آقای موسوی یک پراید معمولی بود که در حال حاضر ارزانترین خودروی ساخت داخل است. در مورد بقیه مسائل زندگی ایشان نیز همین طور.
آقای دکتر!
شما علناً و با اعتماد به نفس رو به دوربین دروغ می گویید و می پندارید دروغ با اعتماد به نفس راست خواهد شد. شما مدعی ارتقای عزت ایران در جهان هستید، آیا جز این است که اعتبار گذرنامه ایرانی در دولت شما در کنار گذر نامه سومالیایی قرار گرفته است؟ آیا جز این است که تنها کشور پایین تر از ما در این فهرست، افغانستان است؟ شما مدعی حمایت از منتقدان دولتتان هستید و برای اثبات این مدعا، وزارت ارشادتان یک بار جایزه ای را به بهترین منتقدتان اختصاص داد، آیا می دانید که این "بهترین منتقد" از نظر وزارت ارشاد شما چه کسی بود؟ جناب آقای حسین شریعتمداری، مدیر مسؤول روزنامه کیهان و دوست صمیمی و همکار سابق وزیر ارشاد دولت شما! آیا جز این است که این روزنامه در صف اول حامیان شما قرار دارد؟ آیا جز این است که این کار شما توهین آشکار به همه منتقدانتان بوده است؟ شما قضیه هاله نور را به صراحت تکذیب کردید، آیا جز این است که دفتر آقای جوادی آملی، صحت اظهارات منتسب به شما را در محضر ایشان در باره هاله نور تأیید نموده است؟ شما مدعی نداشتن ستاد انتخاباتی بودید، آیا جز این است که آقای هاشمی ثمره، یار نزدیکتان برای هماهنگی بین ستادهایتان استعفا دادند؟ آیا جز این است که فرزند شما همراه با فرزند جناب مشایی برای شما ستاد انتخاباتی تأسیس کردند؟ اصلاً مگر ستاد انتخاباتی داشتن به معنی آن است که خودتان مستقیماً در ستاد مشغول باشید؟ اگر چنین است، کدام یک از رقبای شما ستاد داشتند؟ شما مدعی هستید که نرخ بیکاری در دولت شما کاهش یافته است؛ آیا جز این است که تا پیش از این دولت، کسی بیکار شمرده می شد که کمتر از ٢ روز در هفته شاغل باشد و در دولت فعلی این میزان به ٢ ساعت در هفته کاهش یافته است؟ آیا جز این است که در حال حاضر دانشجویان نیز شاغل شمرده می شوند، در حالی که تا پیش از دولت شما، دانشجویان در جمع شاغلین محسوب نمی شده اند؟ آیا جز این است که تعداد دانشجویان، خصوصاً در دانشگاه پیام نور و خصوصاً در دوره های فراگیر آن در دوره دولت شما افزایش حیرت آوری داشته است؟ با این اوصاف آیا مقایسه نرخ بیکاری در دولت شما با دولت گذشته معقول است؟ شما مدعی کاهش نرخ تورم هستید، آیا جز این است که سبد کالای مبنا برای محاسبه تورم در دولت شما تغییر کرده است؟ آیا جز این است که در دولت شما اقلامی همچون سیمکارت موبایل به این سبد اضافه شد تا عدد تورم رسمی کاهش یابد؟ شما مدعی هستید که میانگین نرخ تورم در دوره چهارساله شما از دوره هشت ساله پیش از شما کمتر است. آیا جز این است که تورم دولت خاتمی در طول هشت سال کاهش یافته و در نهایت به حدود ١٠ درصد رسید و در دولت شما (تا الآن) به ٢۵ درصد رسیده است؟ آیا میانگین نرخ تورم، می تواند گویای صعودی و یا نزولی بودن آن باشد؟ شما معترض تورم ۴٩/۵ درصدی دولت هاشمی هستید، آیا جز این است که بنا بر گزارش همفکرانتان در مرکز پژوهش های مجلس، در صورت اجرای لایحه هدفمند کردن یارانه ها (به صورتی که شما طراحی کردید) با در نظر گرفتن کاهش شدید درآمد نفتی کشور، تورم ۶٠ تا ٧٠ درصدی رخ می داد؟ آیا جز این است که دلیل اصلی مجلس برای رد کردن لایحه مزبور همین شوک تورمی شدید بوده است؟ شما مدعی عذر خواهی رسمی آقای بلر در ماجرای ملوانان انگلیسی هستید، آیا جز این است که در متن نامه آقای بلر که از طرف وزارت خارجه ایران منتشر شد، آنچه دیده نشد اثری از عذر خواهی بود؟ آیا جز این است که به ایران اولتیماتوم داده شد؟ شما مدعی برنامه ریزی امریکا برای دزدیدن شما در طول سفرتان به عراق شدید، آیا جز این است که وزیر اطلاعات دولت خودتان از این موضوع ابراز بی اطلاعی کرد؟ شعار اصلی شما در انتخابات قبل این بود که "مردم باید اثرات افزایش درآمد نفت را بر سر سفره های خود ببینند"، آیا جز این است که پس از سوار شدن بر اسب قدرت، شما و حامیانتان این شعار را از بیخ و بن منکر شدید؟ شما مدعی بودید که "این دولت ١۶ برابر دولت های پیشین کار کرده است"، آیا جز این است که هر چه پیش رفتیم این ادعا لاغرتر شد و به شش برابر و پنج برابر و سه برابر کاهش یافت تا چند روز قبل از انتخابات اخیر این رقم به ١/۵ تا ٢ برابر رسید؟ شما آقای کروبی را به کارشناس نبودن متهم کردید و خود را کارشناس ارشد قلمداد نمودید و حتی بر آقای رضایی در مورد پیش بینی حمله امریکا به ایران خرده گرفتید، ولی آیا جز این است که خود شما پیش بینی نفت ٢٠٠ دلاری را اعلام کردید و با صراحت اعلام نمودید که "غرب باید نفت با قیمت زیر صد دلار را فراموش کند"؟ آیا جز این است که قیمت نفت پس از مدت کوتاهی در حدود ١٠٠ دلار سقوط کرد؟ شما پیش بینی کرده بودید که "نمی گذارند اوباما رئیس جمهور امریکا شود، و حتی اگر ایشان رأی بیاورد هم ایشان ترور می شود"، آیا جز این است که اوباما رئیس جمهور شد و فعلاً پایه های صندلی اش از صندلی شما مستحکم تر است؟ شما مصر بر تغییر ذخایر ارزی ایران از دلار به یورو بودید، آیا جز این است که در اثر عدم تحلیل بازار ارز در دولت شما، با کاهش نرخ برابری یورو در برابر دلار، حدود ٢ تا ٣ میلیارد دلار از سرمایه مملکت به باد رفت (باز خدا رحم کرد که همه ذخایر ارزی به یورو تبدیل نشده بود و الا ...)؟ این ها مواردی از بی کفایتی دولت شماست، آیا شما هنوز خود را کارشناس می دانید؟
آقای دکتر!
شما خود را تابع رهبری می دانید، ولی در موارد متعدد بر خلاف نظر ایشان عمل نموده اید؛ هنوز مورد الحاق سازمان حج و زیارت به سازمان میراث فرهنگی و گردشگری (تحت ریاست یار غار شما، جناب مشایی) کهنه نشده است. اگر یادتان باشد جناب مشایی حتی اقدام به تغییر رئیس این سازمان نمود و تنها وقتی رهبر صریحاً از این اقدام انتقاد کرده و حتی خبر از تذکر چندباره به دولت در این زمینه دادند، شما از این موضع عقب نشستید و جناب الهام با بی شرمی تمام اظهار داشتند که این موضوع از ابتدا هم موکول به نظر رهبری بوده است (پس از عزل و نصب رئیس سازمان و ...)! مورد دیگر در باره دوستی مردم ایران با مردم اسراییل است که بازهم رد آقای مشایی در آن قابل مشاهده است، که آنقدر قضیه و واکنش ها به آن کشدار شد که شما هم به میدان آمده و اظهار داشتید که نظر آقای مشایی نظر هیأت دولت است و آنقدر بر این موضع ایستادید تا با تشر رهبری این قضیه تمام شد، و جالب اینجاست که هنوز هم از اظهارات خود ابراز پشیمانی نکرده اید.
آقای دکتر!
شما به صراحت و در مقابل دوربین تلویزیون شخص آقای هاشمی و فرزندانشان را متهم کردید (کاری به سلامت یا عدم سلامت خانواده هاشمی ندارم). آیا فراموش کرده اید که در همان دولت (به زعم شما) ناکارآمد، خودتان استاندار استان جدیدالتأسیس اردبیل بوده اید؟ آیا جملات خود را در مدح رئیس جمهور آن زمان از یاد برده اید؟ حداقل می توانید در مورد مواضع آن روزتان و دلایل تغییر آن در حال حاضر به مردم ایران توضیح دهید. اصلاً شما به عنوان رئیس جمهور در جایگاهی نیستید که رأسا کسی را متهم و در مورد او حکم صادر کنید، شما حتی در صورت داشتن مدارک متقن نیز باید آنها را در اختیار قوه قضائیه یا در نهایت در اختیار شخص رهبر بگذارید، نه این که به تنهایی در جایگاه مدعی العموم، قاضی، و مأمور اجرای احکام بنشینید. در این طرز عمل شما رد پای نظرات فقهی آقای مصباح یزدی عیان است (و البته کیست که از حمایت های دوجانبه شما از یکدیگر بی اطلاع باشد؟) که "اگر به یقین برسید که شخصی عملی انجام داده است که مستوجب حد شرعی است، مجازید حد را بر او جاری کنید" (اصلاً انگار نه انگار که حکومت اسلامی برقرار است و قوانین قصاص حتی در دوره پهلوی هم مطابق شرع اسلام تنظیم شده است!). متأسفانه این نظر ایشان (و نظرات دیگر ایشان) و عمل شما کاملاً بر آموزه های حجتیه انطباق دارد. آقای دکتر! شما باید بهتر از من بدانید که یکی از گروه هایی که امام راحل صراحتاً و مکرراً در باره نفوذش در ارکان جمهوری اسلامی هشدار داده اند، همین انجمن به ظاهر فرهنگی حجتیه است.
آقای دکتر!
شما به صراحت از ثروت میلیاردی وزیر خود دفاع کرده و ادعا می کنید وی این ثروت را بدون گرفتن یک ریال وام بانکی و با فعالیت اقتصادی بدست آورده است؛ من به عنوان یک ایرانی از شما می پرسم، کدام فعالیت اقتصادی است که بدون گرفتن وام بانکی (که برای راه انداختن هر کسب و کار بزرگی لازم است) شخصی را مولتی میلیاردر می کند؟ اصلاً این جناب محصولی در چه زمانی فعالیت اقتصادی داشته اند؟ جز در دولت های هاشمی و خاتمی؟ چرا فعالیت های اقتصادی ایشان در آن دوره پاک و مبرا از خطا انگاشته می شود، ولی وقتی نوبت به رقبایتان می رسد همه دزد و رانت خوار می شوند؟ چرا ثروت هیچکدام از مسؤولان آن دوره که به زعم شما از رانت های فراوان استفاده کرده اند، با ثروت جناب محصولی (که به زعم شما از هیچ رانتی استفاده نکرده) قابل قیاس نیست؟ این دوگانه کردن معیارها برای چیست؟ آیا این عمل اخلاقی است؟ آیا جز این است که اگر یک رسانه بیگانه در باره یکی از رقبایتان نظر مساعد داشته باشد، این نظر را دلیل بر وابسته بودن رقیبتان تلقی می کنید، در صورتی که اگر همین وضع برای شما یا دوستانتان رخ دهد نشانه پی بردن بیگانگان به حقانیت شما خواهد بود؟ آیا این دوگانه بودن معیارها، اخلاقی است؟
آقای دکتر!
شما به راحتی دولت خود را با دولت زمان جنگ مقایسه می کنید و زیردستانتان با شعبده و چشم بندی مدعی می شوند که درآمد نفت در دولت موسوی بیشتر از دولت شما بوده است، آیا شما نمی دانید که دولت در زمان جنگ، دلار های نفتی را در بازار به قیمت هفت تومان می فروخت و دولت شما ٨٩۵ تومان؟ مگر دولت شما دلار را مستقیماً وارد جامعه می کند؟ شما با بی شرمی تمام، تعداد سفرهای خارجی خودرا به رخ موسوی می کشید (مثل کودکی که پز اسباب بازیهایش را بدهد)، آیا شرایط این دو دولت یکی است؟ آیا جز این است که بخش عمده سفرهای خارجی شما برای ارضای عشق شما به در معرض توجه بودن است؟ شما مکرراً در مورد مفسدان اقتصادی داد سخن دادید، و پس از چهار سال تنها مواردی را که اعلام کردید کسانی بودند که از ١۵ سال پیش حرف و حدیث فراوانی در موردشان بر افواه مردم جاری بود. آیا همه مفسدان اقتصادی همین ها بودند؟ آیا جز این است که آقای ناطق نوری رئیس بازرسی دفتر رهبری (به عبارت بهتر چشم و گوش رهبر) هستند؟ اگر شما مستنداتی در مورد ایشان دارید، چرا آن را در اختیار رهبری قرار نمی دهید؟ آیا این عمل شما توهین به مقام رهبری نیست؟ پس در این چهار سال شما چه می کردید؟ آیا نمی توانستید این مسائل را با مردم در میان بگذارید؟ آیا توانایی مقابله با این افراد را نداشتید؟ در اینصورت، در این چند روز قبل از انتخابات، چه اتفاقاتی افتاد که این توانایی در شما پدید آمد؟ چرا کسان دیگری را معرفی نکردید؟ آیا به من حق نمی دهید که در صحت اظهاراتتان شک کنم و آن را تلاش برای فریب افکار عمومی بدانم؟ شما مکرراً مدعی وجود مافیای نفت شدید، آیا جز این است که وزرای نفت این دولت، همه از مدیران ارشد وزارت نفت در دولت پیشین بوده اند؟ آیا جز این است که همه این آقایان، وجود مافیا در صنعت نفت را تکذیب کرده اند؟ شما مدعی شایسته سالاری در این دولت هستید، آیا ممکن است علت انتصاب و سپس برکناری آقای مددی را برای مردم ایران توضیح دهید؟ شما مدعی جوان گرایی در این دولت هستید، آیا جز این است که آقای مهرداد بذرپاش به علت رابطه با شما، بدون داشتن سوابق اجرایی، به یکباره در هرم مدیریتی صعود کرده است؟ آیا این شایسته سالاری است؟ آیا جز این است که ایشان در سمت مدیریت عامل گروه صنعتی سایپا، به گونه ای عمل کرده است که میزان سهم فروش پراید در درآمد سایپا، روز به روز درحال افزایش است؟ آیا جز این است که تنها فعالیت چشمگیر ایشان در این سمت، رونمایی از خودروی مینیاتور بوده است؟ آیا جز این است که همانند بسیاری از پروژه های دیگر که در دوره های پیشین شروع شده و در این دوره به ثمر رسیده و توسط دولت شما مصادره شده است، این پروژه هم از قبل از ایشان آغاز شده است؟ اصلاً خودروی مینیاتور کجاست؟ چرا علیرغم همه وعده ها هنوز تولید نشده است؟ شما در سال ٨۵ به خودروسازان برای تولید خودروهای گازسوز فشار شدیدی وارد کردید (نامه وزارت کشور را بنا بر مسؤولیت شغلی ام، خودم بررسی کردم)؛ نتیجه آن چه شد؟ آیا جز این است که شما بدون داشتن اطلاع از وضعیت تولید و واردات مخزن گاز خودرو و نیز قطعات سیستم گاز سوز، خودروسازان را وادار به تولید خودروی ناقص (فاقد کیت و یا مخزن گاز و یا هردو) نمودید؟ آیا می دانید که آمار تولید این خودروهای ناقص، تا اردیبهشت ماه سال ٨۶ از مرز هفتاد هزار خودرو گذشته بوده است (بنا بر شغلم در آن مقطع زمانی، آمار این خودروها را شخصاً و مستقیماً از شرکت ایران خودرو دریافت می کرده ام و در صحت آن تردیدی ندارم)؟ آیا جز این است که هنوز هم بنا بر اخبار رسمی بیش از پنجاه هزار خودرو دارای سند دوگانه سوز، ولی فاقد سیستم گاز هستند؟ آیا جز این است که با توجه به این آمار، حدود ٢٠٠٠٠٠ تا ٣٠٠٠٠٠ نفر از هموطنانمان تاوان بی سیاستی و بی کفایتی شما را می دهند؟
بگذریم، از این آیا ها فراوان است و اینها فقط بخشی از مسائلی بود که در این باره مطرح است. ولی فکر می کنم همین موارد کافی باشد که عدم صلاحیت شما را برای مقام ریاست جمهوری اثبات کند. شاید بگویید رأی مردم چیز دیگری را نشان می دهد (هرچند در صحت و سقم رأی شما نیز حرف فراوان است)، ولی بسیاری از مردم عادی هوادار شما از این مسائل بی خبرند (و رسانه های حامی شما هم بر این بی خبری دامن می زنند)؛ مثل شما مثال آن کسی است که نقش مار می کشید و آن را به جای کلمه مار برای مردم عامی جا می زد....
والعاقبة للمتقین
امیر خالقی
٨٨/٣/٢۶
سلام
این چند روزه حالم خیلی خرابه، تو این چند روز وقاحت به حد اعلاش رسیده، روز روشن رو شب اعلام می کنن و کسی هم نباید حرف بزنه، دروغهایی به خورد خلق الله داده می شه که ....، صدا و سیما هم که قربونش برم تو مایه های شیربرنج!
بر فرض این که همه 25 میلیون رأی احمدی نژاد بدون مشکل باشه، فقط دعا می کنم که این 25 میلیون نفر به منش احمدی نژاد رأی نداده باشن، وگرنه باید فاتحه اخلاق رو خوند....
این روزا به همه دارم توصیه می کنم که کتاب 1984 نوشته جورج اورول رو بخونن، شما هم اگه نخوندین بخونین.......
خدا آخر و عاقبت همه رو ختم به خیر کنه
بعدالتحریر: فیلم JFK اولیور استون رو هم حتماً ببینین!
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸۸/۳/٢٥ - امیر خالقی
سلام
دیروز محسن مخملباف هم رسماً از میرحسین موسوی حمایت کرد؛ کاری به این ندارم که "الآن" چقدر با سیستم فکری مخملباف موافق یا مخالفم، و همینطور کاری ندارم که ایشون الآن کجای دنیا هستن (هرچند انصافاً با این که چند ساله از ایران خارج شده، ولی بر ضد ایران حرفی نزده، فقط رفته یه گوشه دنیا که فیلمش رو بسازه!)، ولی وقتی متن بیانیه ایشون رو خوندم، دیدم حرف دل خیلی ها رو زده، خلا صه دمش گرم!
متن بیانیه این حضرت رو از سایت یاری نقل می کنم:
یاری: محسن مخملباف، کارگردان نام آشنای کشورمان که فیلمهایش هنوز هم خاطرات و افتخارات بسیاری را برای ما زنده میکند در یادداشتی که در اختیار یاری قرار گرفت حمایت خود را ازمیرحسین موسوی اعلام کرد و به روایت افکار و اندیشههای میرحسین موسوی پرداخت.
به گزارش پایگاه خبری یاری، متن کامل این یادداشت با عنوان«صفر و صد یا کمی بهتر؟» بدین شرح است:
1.یاد روزی افتادم در دوره انتخابات آقای خاتمی ، ماچند تا مسافر درون یک تاکسی نشسته بودیم و بحث انتخابات خیلی داغ بود و راننده که جوانی بود و به نظر می آمد تازه گواهینامه گرفته ،و هیجان زده بود.و از خوشحالیِ گواهینامه ای که گرفته بود، بین مسافرها شیرینی پخش می کرد.اما بی اعتنا به قوانین ، با یک غرور زیاد ،به شکل خطرناکی رانندگی می کرد که نگوو نبین.مسافرها هم بی خبر از خطر،سرگرم بحث داغ انتخابات بودند. در بین مسافران زنی بود که می گفت: من رای نمی دهم و برایم فرقی نمی کند که چه کسی بر سر کار بیاید. من زندگی خودم را می کنم.
در همین لحظه ماشین تصادف کرد و سر من و این خانم به شیشه خورد.و هر دو از درد سرمان را گرفتیم. آن خانم که وضعش از من بهتر بود، شروع کرد بر سر راننده جوان فریاد زدن، که "اگه می دونستم رانندگی بلد نیستی، اصلا سوار ماشین ات نمی شدم."
من کمی که دردم آرام شد و خون سرم را که پاک کردم، گفتم:خانوم شما که از تجربیات درس می گیرین، لطفا در انتخابات شرکت کنین و به کسی که فکر می کنین حتی یک کمی بهتره رای بدین، و نذارین ماشین مملکت به دست یک راننده ای که ناشیه و تجربه نداره و قوانین رو رعایت نمی کنه بیفته، و زندگی من و شما و70 میلیون ایرونی دیگه رو به خطر بندازه.
2.منتقدین خاتمی صفر و صدی ها بودند.آن ها که می گفتند: چون خاتمی ما را به صد در صد خواسته هایمان نرساند ،پس به هیچ درد نمی خورد.آن ها چون به صدی که می خواستند در دوره خاتمی نرسیدند ،پس انتخابات را تحریم کردند و به موقعیت صفرِ احمدی نژادی در 4 سال گذشته رسیدند.
اکنون دوباره یک فرصت دیگر است که می تواند بر تاریخ ایران، حداقل 4 سال، و حداکثر خدا می داند تا کی! اثر کند.
آن ها که پای صندوق نمی روند، سهم خود را از وضعی که بعدا پیش می آید، فقط در خیال خود کم می کنند. و می خواهند اگر دوباره وضع صد در صد مطلوبی پیش نیامد، بگویند: ای بابا! تقصیر ما نبود. ما که اصلا در انتخابات شرکت نکردیم.
در حالی که شرکت نکرده ها، نقش بیشتری در انتخاب احمدی نژاد داشتند تا شرکت کرده ها. احمدی نژاد از رای هایی که به صندوق ریخته شد، بر سر کار نیامد. او از فرصت رای هایی که من و تو به صندوق نریختیم ،پیدایش شد.
آمار نشان می دهد که ماهایی که در دور دوم قهر کردیم وپای صندوق ها نرفتیم، تعدادمان از آن ها که به احمدی نژاد رای دادند، بیشتر بود.
من خودم وقتی قلم را برداشتم تا این مطلب را بنویسم،فکر منفی همیشگی به سراغم آمد و از خودم پرسیدم: آیا این مطلب، در سرنوشت انتخابات اثر دارد...مدتی در فکر رفتم.و دوباره دیدم از خودم سوال صفر و صدی کرده ام.حداقل خاصیت این مقاله این است که خودم را متعهد به رای دادن می کند و حتما، حداقل روی یک نفر از خوانندگان اثر می کند. من اگر به همین دو رای هم دلخوش کنم، خودم را از تفکر منفی صفر و صد نجات داده ام.من به کمی بهتر فکر می کنم.
من می خواهم اگر این بار هم اتفاق بد قبلی تکرار شد، به وجدان خودم بگویم:من رای خودم را دادم و در وضع پیش آمده مقصر نیستم.
3.می گویند ملت ها، مثل آدم ها ،هر کدام خصلتی دارند. ملت ایران با آن که ظاهر مدرنی دارد و با پول نفت ابزار زندگی مدرن را هم فراهم کرده، اما عقلش سنتی است. ابزار مدرن را دارد، اما فرهنگ استفاده از آن را ندارد. خوشبختانه بلد است از کامپیوتر و هواپیما و مترو برای زندگی بهتر استفاده کند، اما هنوز بلد نیست از صندوق رای، برای تغییر سرنوشتش استفاده کند.حداقل می شود گفت ایرانی در جزییات مدرن شده و در کلیات هنوز سنتی است.اما روزی تغییر سرنوشت با صندوق رای را هم یاد می گیرد.
3.سمیرا فیلمی ساخته است به نام" اسب دو پا"قصه بچه ای است که دلش برای یک بچه افلیجی می سوزد وآن بچه بی پا را بر دوشش سوار می کند و هر روز به مدرسه می برد.بعد از مدتی، آن بچه ای که بر کول دیگری سوار است، حتی برای کارهای خرد و ریزش هم از کول او پایین نمی آید و باورش می شود که اسب سواری حق اوست.و آن کس هم که سواری می دهد، با آن که سختی و ذلت می کشد، اما کم کم به این وضعیت عادت می کند و باور می کند که سواری دادن تقدیر تاریخی اوست.و چاره ای نیست. تا جایی که رفته رفته واقعا اسب می شود.
در معادله ستمی که در روابط فردی و اجتماعی ما حاکم است، آن که بر ما سوار است و ما که سواری می دهیم هردو مقصریم.
4.برای من آقایان موسوی و کروبی هر دو ایده آلند.هر دوی آن ها را از نزدیک می شناسم.با آقای کروبی که سال ها در زندان شاه بوده ایم.حتی مدتها دریک سلول بوده ایم.و روزها و شب های فشار و زندان و شکنجه را در رویای روزی که عدالت و آزادی را خواهیم دید، تحمل می کردیم.
آقای کروبی در زندان که بود، قلب بزرگی داشت.امکان نداشت به یکی از زندانیان توسط یک زندانی دیگر ظلمی بشود و او سکوت کند.حتما مداخله می کرد.من گریه او را زیر شکنجه ندیدم، اما بارها گریه او را برای ظلمی که بر کسی رفته بود، با چشم خودم دیدم.
به دوستی که در مجلس سال ها در کنار او بود گفتم: به من بگو آیا او هنوز مرد همان سال هاست. و یا حالا که به قدرت رسیده، و رییس مجلس شده ،فراموش کرده است؟
آن دوست گفت:هنوزهمان آدم است.کسی نیست که دستگیر شود و او بشنود و پیگیر کارش نباشد.
من یقین دارم که اگر آقای کروبی رای بیاورد، وضع حقوق بشر که زخم بی مرهم جامعه ماست، مرهمی و التیامی می یابد. وحیثیت از دست رفته بین المللی ما تا حدود زیادی اعاده خواهد شد.
از طرفی او را تنها و بی یاور نمی بینم. در کنار او کسانی را می بینم که تهران و ایران نیمه مدرن امروز، از معماری کلان امثال آن ها به وجود آمده است.
کروبی تجربه مدیریت مجلس را دارد. تجربه اصلاحات را دارد. درد کشیده است.و برای آزادی سیلی خورده است. و خوشبختانه صفر و صدی نمی اندیشد. و اگر به قدرت برسد، نمی خواهد مثل احمدی نژاد کشور را به دست یک جناح بسپارد. و بلد است برای حل مشکلات با جناح های مختلف مذاکره کند.ومذاکره در دنیای امروز رفتار شهروند متمدن است...
5.بامهندس موسوی در سال های اول انقلاب آشنا شدم.در آن وقت آقای موسوی نقاشی می کرد و استاد تاریخ هنر در دانشگاه تهران بود و خیلی جوان بود که به نخست وزیری رسید.و با آن که بیشتر اهل نظر بود ، به قول همسر ش، خانم رهنورد ، از وقتی نخست وزیر شد، روز به روز حکمت عملی اش بر حکمت نظری اش چربید.
از صمیم قلب می گویم :اگر آقای موسوی نبود و حمایت هایی که از داشتن یک سینمای ملی و بین المللی کرد، امروزه ما صاحب این سینمای بلند آوازه در سطح جهان نبودیم.مهندس انوار و مهندس بهشتی در احیای سینمای ما نقش بنیادی داشتند ، اما بدون حمایت همه جانبه مهندس موسوی و پیگیری او این کار عملی نمی شد.
موسوی با آن که شخصا و قلبا مسلمان و مومن است، اما دین او، دکان کسب او نیست، و در مقام یک نخست وزیر،یک شخصیت ملی است. من در همان سال ها از دهان خودش شنیدم که در جواب متعصبی گفت: من شخصا مسلمانم. اما نخست وزیر ارمنی ها و اقلیت ها هم هستم.من وقتی نخست وزیرم، باید به منافع یک ملت بیندیشم، و نه به منافع دار و دسته و صنف و هم مرام خودم.
از نظر اقتصادی هم مقایسه کنید دوره مهندس موسوی و احمدی نژاد را.در دوره مهندس موسوی یک جنگ تمام عیار همه جانبه، در وسیع ترین ابعادش، بر این ملت حاکم بود. اما نسل ما به خوبی به یاد دارد که با سیاست های اقتصادی او در بدترین شرایط تحریم اقتصادی، ما حتی دچار ده درصد تورم و گرانی دوران احمدی نژاد هم نشدیم.
در حالی که در 4 سال احمدی نژاد،ما نه تنها جنگ نداشتیم که بارها و بارها پول بیشتری از فروش نفت به دست آوردیم.اما با این حال با این تورم و گرانی بی سابقه روبرو هستیم.
من مطمئن هستم که اگر مهندس موسوی رای بیاورد،هم اوضاع اقتصادی وهم اوضاع فرهنگی و هنری ایران بهتر از 4 ساله گذشته خواهد شد.و منش او تنش های بین المللی را تخفیف خواهد داد.
او هم تجربه دراز مدت کار عملی را در مقام یک نخست وزیر دارد و هم فرصت کافی برای در حاشیه نشستن و اندیشیدن به راه حل مشکلات را.
6..بعضی ها ازصندلی ریاست جمهوری اعتبار می گیرند. بعضی ها مثل خاتمی به آن اعتبار می دهند. وبعضی ها وقتی بر این صندلی می نشینند هیجان زده می شوند. مثل آقای احمدی نژاد که هنوز هیجانزده است.4 سال است بر این صندلی نشسته هنوز خوشحالی اش فرو کش نکرده.هنوز شیرینی پیروزی در انتخاباتش را پخش می کند.و مدام از معجزه حرف می زند.چون فقط باید یک معجزه اتفاق بیفتد تا کسی مثل ایشان روی این صندلی بنشیند.
درست نقطه مقابلش کسی چون مهندس موسوی است. او با آن که مناسب این صندلی است ، اما به آن بی میل است. مهندس از نشستن روی این صندلی به هیجان نمی آید.چنان که تا 4 سال بعد، از خودش و ازمعجزه ای که او را روی این صندلی نشانده حرف بزند. بیست سال کنار کشیدن او بهترین دلیل برای بی میلی او به قدرت است. به او رای بدهند ، خدمتش را می کند. ندهند ، مسئولیت را از دوشش برداشته اند. و او سرگرم هنرش می شود.
7.در اوایل انقلاب او در کارهنر بود. و تمام دوستانش از هنرمندان بودند. و هر لحظه دلش در هوای بودن در آن فضا های هنری دلخواهش پر می زد.و به همین دلیل تا از نخست وزیری کنار کشید، بلافاصله به جمع دوستان هنری اش پیوست و یکسره با آنان بود.
اما تا وقتی در پست نخست وزیری بود، از هنرمندانی که حتی از دوستانش بودند و به خاطر آن که حالا او در حکومت بود، فاصله می گرفتند، تشکر می کرد.و می گفت: استقلال هنرمند در سایه فاصله او از حاکمان است.او می گفت هنرمند زبان درد مردم است.و اگر به حکومت نزدیک شود ، کم کم شرم و رودرواسی و چشم در چشمی مانع از آن می شود که هنرمند نقش واقعی خودش را انجام دهد.و به وقت لازم زبان به انتقاد بگشاید.او می گفت: هنرمند سخنگوی ملت است ، نه سخنگوی حکومت.
اگرخود من در فضای آن چنانی آن دوران که شما بهتر از من می دانید چه دورانی بود ، جانم را کف دستم می گذاشتم و عروسی خوبان را می ساختم و نهادهای امنیتی مرا احضار می کردند و آقایی که برای ثواب بازجویی به همراه 12 بازجوی دیگر در خیابان فاطمی درساختمان وزارت کشور مشغول ثواب بازجویی کردن از من می شدند و فیلم عروسی خوبان را توقیف می کردند، این مهندس موسوی بود که فیلم را در هیئت دولت نشان می داد و به وزرایش می گفت : اگر هنرمند درد مردم را به ما نگوید تا ما خودمان را اصلاح کنیم ، پس ما در کدام آینه عیب خویش را ببینیم؟
فیلم عروسی خوبان با درد و جرات من ساخته می شد، اما اکرانش دیگر به حمایت مهندس موسوی بستگی داشت.او مصداق بارز کسی بود که می گوید : من مخالف فکر توام ، اما جانم را می دهم تا تو بتوانی حرفت را بزنی.
8.می گویند مهندس موسوی در دوران نخست وزیری اش انقلابی بود.معلوم است که بود.مگر من نبودم؟ و مگر شما، اگر هم نسل من هستید ،انقلابی نبودید؟ در آن دوران از راست و چپ همه انقلابی بودند. و مگر 30 میلیون مردم انقلابی نبودند که همه در خیابان ها ریختند و انقلاب کردند؟چرا آلزایمر مصلحتی می گیریم؟ما مردم ایران چه خوب و چه بد ،در سال 57 با اکثریت قاطع انقلاب کردیم و در این تجربه 30 ساله از آنچه کرده بودیم ، خودمان هم عوض شدیم.امروزه چه کسی هست که بعد از این تجربه پر فراز و نشیب 30 ساله ،شبیه 30 سال پیش اش باشد؟
مهندس موسوی هم عوض شده است. منتها او حتی عوض نشده آن دورانش نیز، از عوض شده امروزه خیلی ها بهتر است. او امتحان آزادی خواهی و عدالت طلبی اش را در دوران نخست وزیری اش داده است.فقط او یک اشکال دارد. و آن این است که هنوز شهید نشده. ما ملتی هستیم که تا کسی شهید نشود، قبول نیست.برای ما آزادی خواه کسی است که در زندان است و در حال اعتصاب غذاست. اما همین که آزاد شد ، حتی اگر در حال ادامه مبارزه برای آزادی باشد، می گوییم کلک بود، از خودشان است.
وچون ما همیشه صد در صد را می خواهیم، آن هم صدی که فقط در ذهن خود ما درست است ، مدام به وضعیت صفر می رسیم.و چون نگاه تاریخی نداریم، مدام تاریخمان تکرار می شود.و چون نگاه علمی نداریم ، تجربیاتمان را آزمایش نمی دانیم تا از آن قانون علمی کشف کنیم. همه چیز را بد شانسی یا خوش شانسی می گیریم.اگر انقلاب ایران را آزمایشی می گرفتیم که سی میلیون نگاه علمی نتیجه آن را چه درست و چه غلط بررسی می کند ، تا حالا به قوانین خوشبختی اجتماعی خود رسیده بودیم.
چند نفر هستند که به 8 سال اصلاحات به عنوان یک آزمایش علمی اجتماعی دیگر نگاه کنند و از آن آزمایش، قوانین حاکم بر روند حرکت در این جامعه را کشف کنند.هر چند نفر باشند ، یکی از آن ها مهندس موسوی است. نگاه او علمی است. و به آزمایش انقلاب و اصلاحات ،مثل یک آزمایش نگاه می کند و نه مثل یک رویا و آرمان. برای او آرمان، آزادی و عدالت است. اما انقلاب و اصلاحات، فقط یک آزمایش بزرگ اجتماعی است که باید منتظر نتایج علمی آن بود. هیچ دانشمندی به آزمایش هایش به دیده شکست و پیروزی و یا آرمان و ایمان نگاه نمی کند. و مگر بشر جز آزمایش راه دیگری برای شناخت علمی داشته است؟و مگر شناخت جامعه جز از راه سعی و خطا و آزمایش علمی ممکن است؟
آن ها که با انقلاب بدند ، طوری غیر علمی از انقلاب حرف میزنند ، که اگر می توانستند یک انقلاب دیگر می کردند.و برای همین از آزمایش ما نتیجه لازم را نمی گیرند و با آن که به آزمایش ما فحش می دهند، دنبال تکرار همان آزمایشند.
انگار انقلاب نسل ما بد بود ولی انقلاب نسل آن ها خوب است.
از طرفی ما ایرانی هستیم.وما ایرانی ها در سود شریکیم، اما در زیان شراکتمان را به هم می زنیم. تا حالا یک ایرانی را دیده اید که خودش را در پول نفت سهیم نداند؟اما تا حالا چند تا ایرانی را دیدهاید که خودش را در انقلاب و بخصوص جنبه های منفی اش سهیم بداند؟
برای ریاست جمهوری ما یک چگوارا می خواهیم که ضمنا گاندی باشد و در عین حال مسلمان و شبیه حضرت علی و در عین حال سکولار و حتی لاییک که در متن همه جریانات از اول انقلاب بوده باشد ، اما با هیچ کسی ،دوستی و یا مراوده و یا دشمنی نکرده باشد،و خیلی هم با تجربه باشد.اما قاطی هیچ جریانی نبوده باشد.و بعد از مدتی طولانی شکنجه و اعتصاب غذا شهید شده باشد.
مگر می شود یک شهیدآزادی و عدالت را یافت که رییس جمهور ما شود؟
9.نکته دیگر نقش زن ایرانی است که همیشه از معادله سیاست کلان ما حذف شده است.من تصور نمی کنم به این زودی ها حتی وزیر زن داشته باشیم ، چه رسد به این که رییس جمهورمان روزی زن باشد.
متاسفانه این وضعیت در دنیای امروز فراگیر است و خاص ایران تنها نیست. جهان معاصر هنوز مرد سالار است.اما در بعضی جاها این مشکل با همسر رییس جمهور حل شده است. در امریکا که کشوری است که هنوز نهاد خانواده در آن مهم است ، مردم به اوباما رای می دهند ، اما همسر او هم بلافاصله در کنار او نقش بانوی اول را عهده دار می شود. در فرانسه همسر رییس جمهور، یک هنرمند است و نقش بانوی اول را در کنار او بازی می کند.در کنار مهندس موسوی خوشبختانه زن فرهیخته ای به نام زهرا رهنورد حضور دارد که می تواند این نقش را عهده دار شود.
در قبل ازانقلاب زهرا رهنورد مشهورترین زن هنرمند مسلمان ایران بود. ما در زندان سیاسی مدام درباره یک دختر هنرمند و شجاع ایرانی حرف می زدیم که با جسارت و هنرش غوغا کرده است وهر روز منتظر خبر دستگیری اش بودیم.
بعدها که انقلاب شد ، من یک روز در آسانسور روزنامه ای سوار شدم ، خانمی به همراه دختر بچه کوچکی سوار آسانسور شد. به رسم آن دوران من سرم را پایین انداختم.و چشمم به کفش پاره این خانم افتاد.یک دفعه آن خانم مرا شناخت و پرسید : شما فلانی هستی؟ گفتم :بله.و او هم گفت:من هم زهرا رهنورد هستم. گفتم: خوشوقتم و رویم نشد بگویم سال هاست منتظر دیدارشما بودم.
وقتی از آسانسور خارج شدم، فقط آن کفش پاره در نظرم بود. در آن زمان او همسر نخست وزیر کشور بود. امروزه من و شما کفش پاره را ملاک خوبی کسی نمی دانیم. از بس که عوام فریبانه آن را خرج کرده اند. اما در آن روزگار ما شیفته آن داستان حضرت علی بودیم که عده ای جمع شده بودند تا او را به حکومت راضی کنند و او مشغول وصله زدن به کفش پاره اش بود و می گفت: دنیایی که شما به من پیشنهاد می کنید،برای من بی ارزش تر از این کفش پاره است.
برای نسل ما چنین داستان هایی و چنین بودنی هایی آتش به روحمان می زد. اگر کفش رهنورد که زن نخست وزیر آن دوران بود، پاره نبود، در آن دوران جنگ ،کفش 30میلیون ایرانی دیگر باید پاره می بود ، و کسی به فکر نبود.
این ها اینطور می زیستند تا فراموش نکنند که نماینده کدام ملتند.امروزه ما نه در آن شرایطیم و نه این چیزها آتش در جان کسی می زند. اما انقلاب با این قصه هایش بود که جان نسل مرا به آتش می کشید و از داشتن و بودن بی نیازمان می کرد.
در کنار این سادگی و بی میلی به دنیا که هم ویژگی رهنورد بود و هم ویژگی مهندس موسوی،یک روح ثروتمند از هنر و فلسفه و مدیریت در آن ها وجود داشت.و همین بود که آن ها را متفاوت می کرد.و الا خیلی ها هستند که ساده زیستند، و فقیرانه زندگی می کنند، اما روح شان از زندگی شان فقیر تر است.
مهندس موسوی آنقدر هنرمند است که یک پست سیاسی او را از خود بی خود نکند. و با آن که مرد است ، اما در کنار او زنی است که مدام حقوق زنان را به یاد او می آورد.
ما ایرانی ها 70 میلیون جمعیت هستیم. نیمی از ما ایرانی ها را زنان ایرانی تشکیل می دهند.آن ها رای می دهند.آن ها در رنج های ما حتی بیش از ما رنج می برند. اما هیچگاه در سطح کلان سیاسی ، نقشی برای خود نمی بینند. برای شرایط کشور ایران، این نقش نمادین بانوی اول ایران ، آن هم در کشوری که به نهاد خانواده می بالد، یک گام آغازین برای حل مشکل حضور زنان در عرصه سیاسی است.و این فرصتی است که با وجود رهنورد در کنار موسوی می تواند ایجاد شود.در دوران قبل دختران آقای هاشمی بخصوص فائزه هاشمی این نقش را به شکل دیگری داشت. وخدماتی که فائزه هاشمی برای ورزش زنان انجام داد، بی نظیر است. اما چون او هم هنوز شهید نشده کسی نیست تا از او قدرشناسی کند...
10.به مادرم زنگ می زنم و می پرسم: مادر به کی رای می دی؟ می گه:مادر جون، تو که نبودی، دیوارها نم کشید. سقف خونه ترک برداشت، رفتم سر کوچه مون بنایی بود. یکی داشت یک خونه ای رو با کلنگ خراب می کرد ، گفتم:" آقا خدا خیرت بده. بیا این خونه رو تا سقفش نیومده روی سرمون ،درستش کن."
گفت:" خانوم من یک ... ام .کارم خراب کردنه. اگه می خوای خونه تو خراب کنی، بده دست من. اما اگه می خوای درستش کنی، برو یک مهندس پیدا کن."
محسن مخملباف
یادمه اون قدیما اینجا یه پستی گذاشته بودم با عنوان دمکراسی حقیقی؛ الآن دارم فکر می کنم من یه چند سالی جلوتر از زمان خودم به دنیا اومدم
(فروتنی رو حال کن!) شایدم چندسال جلوتر از موعد حرف زدم
(احتمال این بیشتره!). ولی با حال و اوضاع مملکت ما و دولت فعلی، به نظر میاد که تون پست رو باید الآن می زدم، نه اون موقع.
بنا به جمیع دلایل فوق(!) اون پست رو مجدداً اینجا میارم:
دموکراسی حقیقی
بهم میگه : دموکراسی یعنی اینکه من حاضرم جونمو بدم تا تو بتونی حرقتو بزنی.
بهش میگم : نه پدر جان، احتیاج نیست جونتو بدی. بکش کنار بذار کارمونو بکنیم!!
فعلاً تا بعد
بعد التحریر: کار دنیا رو ببین، آدم واسه چیز نوشتن تو وبلاگ خودش هم باید کلی صغری و کبری بچینه! اصلاً چه معنی داره؟
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸۸/٢/٢٠ - امیر خالقی
این تبلیغ جدید بانک کشاورزی رو دیدین؟ همون که بچه هه میره بانک پولشو میده و می گه "آقا لطفاً برام اینو بکارین"؟
من که یاد پینوکیو افتادم!
شما رو نمی دونم!
فعلاً تا بعد
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸۸/٢/٢٠ - امیر خالقی
١۵ اردیبهشت، عزیزی به نام هدایت برای پست قبلی کامنت گذاشت که متن کامنت ایشون رو اینجا میارم (لینک وبلاگ ایشون هم allahkaram.blogfa.com بود):
"فردایی را می بینم که همان بلایی که سر رفسنجانی آوردید سر این بیچاره می آورید
اما نمیدانم چرا نخست وزیر زمان دفاع مقدس به این دام افتاد
گرچه بی اعتنایی به عتاب رهبرکبیر انقلاب بی جواب نمی ماند
ما میرحسین را از خودمان میدانیم که اینک در دام شما افتاده"
من هم یه سر رفتم به وبلاگ ایشون و این کامنت رو گذاشتم:
"برادر من، میرحسین موسوی خودش انقدر بالغ هست که اگه به قول شما به دام بیفته، متوجه بشه، و فکر نکنم شما بتونی بهتر از ایشون تشخیص بدی.
راستی اسم الله کرم هم از اون بالا بردار (اگه واقعاً حزب اللهی هستی). محض اطلاع جنابعالی، حضرت الله کرم مجوز آژانس مسافرتی "توکا تور" رو به عنوان دستخوش گرفته (دفترش هم تو خیابون کریم خان، نبش نجات اللهیه)، این آژانس هم اولین آژانسی بود که تور تایلند برقرار کرد (می دونی که تا چند سال پیش، توی گذرنامه ها صریحاً سفر به تایلند و اسراییل رو ممنوع کرده بودن، می دونی مه چرا؟). برای اینکه بعداً هم متهم به نشناختن این حضرت نشم، فقط یه نمونه بگم که سال 74 تو تبریز، در همایش هفته بسیج، سر شام، من روبروی این حضرت و حضرت چمران نشسته بودم، باقیش بماند...
اللهم اجعل عواقب امورنا خیراً"
فردای اون روزایشون مجدداً اینجا کامنت گذاشتند:
"من سردار الله کرم را از نزدیک میشناسم
ایشان هنوز هم با موتور هوندا تردد میکنه
والان هم در کرواسی وابسته نظامی جمهوری اسلامی میباشد
ببین مردم به چه راحتی گناه می کنند
واقعا نمیدانم چه بگویم
فقط برایت دعا می کنم"
"این نظر را بخاطر نظرت در وبلاگ http://allahkaram.blogfa.com/ دادم "
"در خصوص جوابی هم که بخودم دادی
میرحسین بالغ تر از ابوبکر وعثمان وصدام وهیتلر و استالین و.. است
آنها هم بالغ بودند
اتفاقا تمامی جرایم وجنگها را افراد بالغ انجام میدهند
امان از نفس اماره
هاشمی 4 سال ژیش با سوت وکف شما گول خورد اکنون هم شما تنهایش گذاشتید
دو ماه دیگر میر حسین هم تنها میماند و سوت وکفهای شما برای کسی دیگر است!! "
چند تا نکته رو لازم دونستم اینجا برای این دوست عزیز بگم:
1- من حرف شما رو در مورد رفت و آمد آقای الله کرم با موتور هوندا، ندید قبول می کنم (هرچند نمیدونم ایشون موتورشون رو تا کرواسی هم بردن یا نه؟)، ولی جریان توکاتور از حرف شما در مورد موتور هوندا برای من مستند تره. با این وصف اگه بخوایم بگیم آقای الله کرم ارزشهای عقیدتی شون رو برای منافع شخصی قربانی نکردن، پس حتماً باید نتیجه بگیریم که ایشون این ارزشها رو برای منافع گروهی خودشون قربانی کردن (که این خیلی بد تره، چون یه عده آدم مخلص دنباله رو گروه ایشون بوده و هستن).
2- اگر من گناهکارم، شما هم بنده رو ندیده و نشناخته متهم به دورویی و ... کردید. محض اطلاع شما، من چهارسال پیش به معین و هاشمی رأی دادم، ولی بلایی سر کسی نیاوردم (اصلاً اگر سال 84 بلایی سر هاشمی اومد، کی این بلا رو آورد، ما که به ایشون رأی دادیم یا...؟ ضمناً اگه رأی دادن به کسی برابر بلا آوردن سر ایشون باشه که اصلاً بحثی نداریم، شما آبتو بخور ما هم ماستمونو می خوریم!).
3- شما که ادعای پیروی از ولایت را دارید، چطور میرحسین رو از خودتون می دونین، در حالی که به گفته خود شما این بابا یه آدم ساده است که راحت گول می خوره (اونم گول یه لا قباهایی مثل من!) و از همه مهمتر به عتاب رهبر کبیر انقلاب بی اعتنایی کرده؟ اصلاً کدوم بی اعتنایی به کدوم عتاب؟ شما که این ادعا رو می کنی اصلاً سال 68 یادت میاد؟ اصلاً اون موقع بودی؟ یا اینا رو جدیداً از کسایی مثل حاج منصور ارضی شنیدی؟ توضیح: باز برای جلوگیری از سوء تعبیر بعدی، بنده حاج منصور ارضی رو به عنوان یه مداح خیلی قبول دارم، ولی به عنوان صاحبنظر سیاسی، اصلاً! بنا نیست هرکسی در هر زمینه ای که سرآمد بشه، تو همه زمینه های دیگه هم حرفش بشه وحی منزل!؟
4- در مورد هیتلر و استالین و ... نمی دونم چی بگم، مگه میرحسین در زمان مسؤولیتش جرم و جنایتی انجام داده؟ یا اینکه شما 8 سال جنگ خودمون رو هم میذاری کنار جنگ های هیتلر و استالین؟ مثل اینکه حضرت الله کرم شما، این لقب "سردار" رو بخاطر همین جنگ داره ها! ضمناً اگه شما با 8 سال دفاع مقدس مشکل نداری، باید بدونی که مسؤول مستقیم جنگ از سال 60 به بعد (بعد از ریاست جمهوری آقای خامنه ای) با آقای هاشمی بوده (اونم از طرف شخص امام) که طرز تلقی شما از ایشون از کامنتها، وبلاگت و رفتارهای گروهی کسایی که خودشون رو حزب الله (به تعریف الله کرم) می دونن معلومه! شما خاطرتون هست که سال 75 آقای خامنه ای قبل از انتخابات گفتن :"هیچکس برای من مثل هاشمی نمی شود" (نقل به مضمون)؟
5- در مورد گول خوردن هاشمی هم نمی دونم چی بگم، ولی در مورد خودم می تونم بگم که نه ایشون رو گول زدم و نه ایشون رو تنها گذاشتم؛ تنها ابزار من برای حمایت از ایشون رأیم بود که دادم، دیگه هم نمی دونم باید چکار می کردم که نکردم و الآن متهم به تنها گذاشتن ایشون شدم؟ من حتی برای مجلس خبرگان هم به ایشون رأی دادم (رأی ایشون در مقابل رأی مصباح که یادتون هست؟ پس نه من، که اصولاً کسی ایشون رو تنها نذاشت). ضمناً طرفدار های واقعی هاشمی، همون 5 میلیون و خرده ای بودن که مرحله اول به ایشون رأی دادن، همونطور که رأی واقعی احمدی نژاد هم همون رأی های دور اولشه، نه 17 میلیون؛ پس وصله سوت و کف و این چیزا حداقل به من نمی چسبه، ضمناً هاشمی به علت شرط سنی 75 سال، اصولاً نمیتونست این دوره برای ریاست جمهوری کاندید بشه. پس بحث تنها گذاشتن اصولاً بلا موضوعه! دو ماه دیگه هم ان شاءالله هم شما هستی و هم ما، ببینیم کی کیو تنها میذاره!
این چیزایی که گفتم از بابت مقابله به مثل، یا خدای نکرده دشمنی نیست. اصولاً من به اینجور کامنتها جواب نمیدم (مگه چی بشه!) و این کامنت ها رو حذف می کنم، چون معتقدم اینجا برای نظر دادنه نه برای کوبیدن طرف مقابل. ولی از لحن کامنت شما معلوم بود که شما هم نه از سر دشمنی حزبی یا گروهی یا حتی فکری، که از باب دلسوزی و حسن نیت نسبت به من (که از نظر شما در اشتباه هستم) اینجا نظر دادی. برای همین لازم دونستم حداقل چیزهایی رو که به خودم مربوط بود اینجا توضیح بدم.
زیاده جسارت است
واما از بقیه خوانندگان وبلاگ بخاطر روده درازی معذرت می خوام، ولی احساس کردم لازمه بعضی چیزا رو بگم.
فعلاً تا بعد
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸۸/٢/٢٠ - امیر خالقی

